تبليغاتX
SENJED and BANOO
SENJED and BANOO
اجتماعی.روانشناسی و...استفاده از دانش و تجربیات برای درک و ارتقا کیفیت زندگی
Ich liebe dich

2 با سپاس از حضورتان 88/10/14ساعت 0:28   سنجد و بانو 

زنده ام

سلام

آن ها که دیر زمانیست از خانه مجازی من و نینای من می گذرند و هر از چندی نیز

مهربانانه یادگاری های خویش را برای ما می نویسند، شاید نیک دریافته باشند که

نینا و شهاب، دو عاشق و دلتنگِ هم هستند که از هم بسیار دورند. و گمان کنم این

عزیزان با من هم رای باشند که بهتر از سروده ای زیبا از سراینده ای توانا، کمتر متن

و نوشته ای را می توان یافت که شرح دل عشق و دلتنگی را آن سان که در خور این

احساس لطیف باشد، بیان کند. از این روست که شما اینجا را مملو از سروده های

شاعران بزرگ، به ویژه حافظ، می یابید.

ولی این بار، به خواستِ عزیزترینم نینا، بر آن شدم تا پس از زمانی دراز، دوباره چند

خطی بنویسم. و دیگر بار کمی از دوست داشتن که می اندیشم زندگی بخش است،

خواهم نوشت. از آنچه در نگاه من، حیاتی تر از آن برای بشری که در جست و جوی

خوشبختی می گردد، یافت می نشود. دستِ کم برای من چنین است.

چون به دور و بر خویش بنگریم، کم نمی بینیم آن ها را که فقط در حال نفس کشیدن،

خوردن، خوابیدن، گشنیدن، راندن و حتی خواندن و نوشتن و و وهای دیگر، نقطه آغاز

را تا پایان را می پیمایند. و چون سالیانی که کمتر به 100 و گاه به نیمی از آن هم

نمی رسد، به آخر رسد، آیا کسی هست که بتواند شادتر از آن  فرد که دوست

داشت و دوست داشته شد، رخت خویش بربندد و برود؟

بر این باورم که دوست داشتن چون هست، زندگی هست؛

نه اینکه فقط دوست داشتن، زندگی را زیبا کند.

زنده بودن، به نفس کشیدن و خوردن و خوابیدن نیست. زنده بودن، به احساس ِ بودن

است. احساسی که در پرتو دوست داشتن و دوست داشته شدن حاصل می شود؛

در پرتو دیدن ودیده شدن.

و نیک می دانم که نینای من، چون به این جای مطلب برسد، با خود خواهد گفت که

شهابش دیگر بار بر منبری طویل قدم نهاده و پایین آوردنش با کرام الکاتبین است.

پس چون نه شهاب در حد و اندازه های خطیبی دانا و تواناست که بر کرسی خطابه

و نظر تکیه زند و نه مجال کافی برای بیان است، از آن جایگاه به زیر می آیم

پیش از اینکه لنگه کفشی به سوی منبر پرتاب شود.

و من زنده ام. من دوست دارم.

2 با سپاس از حضورتان 88/09/20ساعت 0:8   سنجد و بانو  | 

تو را ای دوست داشتنی ترین
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم ، برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد، لبخندی که مهو شد، دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای مهال ، به خاطر نابودی توهم و خیال، دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه ها ، پرواز شیرین خا طره ها ، دوست می دارم

تو را به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید  دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام  دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام  دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم

 

تو را بیش تر از هر آنچه گفته  و نگفته ام دوست می دارم، دوست می دارم ، دوست می دارم.

2 با سپاس از حضورتان 88/09/06ساعت 13:22   سنجد و بانو  | 

بدعهدی زمانه
بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد 
دولت خبر ز راز نهانم نمی‌دهد

از بهر بوسه‌ای ز لبش جان همی‌دهم 
اينم همی‌ستاند و آنم نمی‌دهد

مردم در اين فراق و در آن پرده راه نيست 
يا هست و پرده دار نشانم نمی‌دهد

زلفش کشيد باد صبا چرخ سفله بين 
کان جا مجال باد وزانم نمی‌دهد

چندان که بر کنار چو پرگار می‌شدم 
دوران چو نقطه ره به ميانم نمی‌دهد

شکر به صبر دست دهد عاقبت ولی 
بدعهدی زمانه زمانم نمی‌دهد

گفتم روم به خواب و ببينم جمال دوست 
حافظ ز آه و ناله امانم نمی‌دهد

2 با سپاس از حضورتان 88/09/04ساعت 0:29   سنجد و بانو  | 

به خواب نيز نمی‌بينمش
 

به جان او که گرم دسترس به جان بودی 

کمينه پيشکش بندگانش آن بودی

 
بگفتمی که بها چيست خاک پايش را 

اگر حيات گران مايه جاودان بودی

 
به بندگی قدش سرو معترف گشتی 

گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی


به خواب نيز نمی‌بينمش چه جای وصال 

چو اين نبود و نديديم باری آن بودی

 
اگر دلم نشدی پايبند طره او 

کی اش قرار در اين تيره خاکدان بودی


به رخ چو مهر فلک بی‌نظير آفاق است 

به دل دريغ که يک ذره مهربان بودی


درآمدی ز درم کاشکی چو لمعه نور 

که بر دو ديده ما حکم او روان بودی

 
ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی 

اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی

 

2 با سپاس از حضورتان 88/08/27ساعت 1:4   سنجد و بانو  | 

Penguin Love

2 با سپاس از حضورتان 88/08/10ساعت 20:41   سنجد و بانو  | 

پیام پسرک

سلام بر تو،

دخترکی که آن سوی دیوار ِدوری،

در باغ تنهایی نشسته ای و صدایم را می شنوی.

صدایم را،

در حالی که در کنج تنهایی،

به تو می اندیشم،

می شنوی.


یادت هست؟

سال ها پیش،

قدم زنان،

به کوچه باغی رسیدم که نامش را نمی دانستم.

نامش کوچه باغ عاشقی بود.

آن گاه بود که از سوی  دیگر ِدیوار ِبلند،

زمزمه ای شنیدم.

شعر می خواندی.

و چه زیبا می خواندی.

یادت هست؟

پاهایم سست شدند.

توان حرکت نداشتم.

ایستادم.

نشستم.

و سرانجام،

من،

این سوی دیوار،

ساکن شدم.


اکنون،

سال هاست که من و تو،

در دو سوی دیوار،

به صدای هم گوش می دهیم،

ولی سیر نمی شویم.

راستی،

صدای من که قشنگ نیست!


کوچه باغ عاشقی،

محله خوبیست.

نیست؟

دلتنگی ها بسیار است.

در ِباغ دیر به دیر باز می شود،

و هر وقت هم باز می شود،

مجال دیدار کوتاه است.

دلتنگِ تو هستم.

می دانم تو نیز دلتنگی.

و ما می دانیم که دوست داشتن هست.

عشق هست.

امید هست.

و زندگی،

شاید در نگاه دیگران متفاوت و عجیب،

ولی در نگاه ما،

عاشقانه و زیبا جریان دارد.

زندگی ِمن،

امروز روز زیبای قدم نهادن تو به جهانی است که در آن پسرکی چشم به راه دیدار تو بود.

پسرکی که نمی دانست تو را کی خواهد دید.

او سال ها چشم به راه بود تا سرانجام صدای آشنای تو را شنید.

و اکنون هم،

دیر زمانی است که چشم انتظار دیدار توست؛

هر روز عاشق تر از روز نخست.


و پیام پسرکِ عاشق(شهابِ تو):

دوستت دارم زندگی ِمن(نینای من).

چه خوبه که تو رو دارم.

2 با سپاس از حضورتان 88/07/05ساعت 16:7   سنجد و بانو  | 

 
zoom