تبليغاتX
SENJED and BANOO
SENJED and BANOO
اجتماعی.روانشناسی و...استفاده از دانش و تجربیات برای درک و ارتقا کیفیت زندگی
به خواب نيز نمی‌بينمش
 

به جان او که گرم دسترس به جان بودی 

کمينه پيشکش بندگانش آن بودی

 
بگفتمی که بها چيست خاک پايش را 

اگر حيات گران مايه جاودان بودی

 
به بندگی قدش سرو معترف گشتی 

گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی


به خواب نيز نمی‌بينمش چه جای وصال 

چو اين نبود و نديديم باری آن بودی

 
اگر دلم نشدی پايبند طره او 

کی اش قرار در اين تيره خاکدان بودی


به رخ چو مهر فلک بی‌نظير آفاق است 

به دل دريغ که يک ذره مهربان بودی


درآمدی ز درم کاشکی چو لمعه نور 

که بر دو ديده ما حکم او روان بودی

 
ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی 

اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی

 

2 با سپاس از حضورتان 88/08/27ساعت 1:4   سنجد و بانو  | 

Penguin Love

2 با سپاس از حضورتان 88/08/10ساعت 20:41   سنجد و بانو  | 

پیام پسرک

سلام بر تو،

دخترکی که آن سوی دیوار ِدوری،

در باغ تنهایی نشسته ای و صدایم را می شنوی.

صدایم را،

در حالی که در کنج تنهایی،

به تو می اندیشم،

می شنوی.


یادت هست؟

سال ها پیش،

قدم زنان،

به کوچه باغی رسیدم که نامش را نمی دانستم.

نامش کوچه باغ عاشقی بود.

آن گاه بود که از سوی  دیگر ِدیوار ِبلند،

زمزمه ای شنیدم.

شعر می خواندی.

و چه زیبا می خواندی.

یادت هست؟

پاهایم سست شدند.

توان حرکت نداشتم.

ایستادم.

نشستم.

و سرانجام،

من،

این سوی دیوار،

ساکن شدم.


اکنون،

سال هاست که من و تو،

در دو سوی دیوار،

به صدای هم گوش می دهیم،

ولی سیر نمی شویم.

راستی،

صدای من که قشنگ نیست!


کوچه باغ عاشقی،

محله خوبیست.

نیست؟

دلتنگی ها بسیار است.

در ِباغ دیر به دیر باز می شود،

و هر وقت هم باز می شود،

مجال دیدار کوتاه است.

دلتنگِ تو هستم.

می دانم تو نیز دلتنگی.

و ما می دانیم که دوست داشتن هست.

عشق هست.

امید هست.

و زندگی،

شاید در نگاه دیگران متفاوت و عجیب،

ولی در نگاه ما،

عاشقانه و زیبا جریان دارد.

زندگی ِمن،

امروز روز زیبای قدم نهادن تو به جهانی است که در آن پسرکی چشم به راه دیدار تو بود.

پسرکی که نمی دانست تو را کی خواهد دید.

او سال ها چشم به راه بود تا سرانجام صدای آشنای تو را شنید.

و اکنون هم،

دیر زمانی است که چشم انتظار دیدار توست؛

هر روز عاشق تر از روز نخست.


و پیام پسرکِ عاشق(شهابِ تو):

دوستت دارم زندگی ِمن(نینای من).

چه خوبه که تو رو دارم.

2 با سپاس از حضورتان 88/07/05ساعت 16:7   سنجد و بانو  | 

پرتقال فروش

سلام

در دو پست قبل تر، نینای من حکایتی از گزانتیب و سقراط نوشت.

در اون حکایت خواندیم که:

گِزانْتیب، زن سقراط، حکیم یونانی، روزی ـ در حالی که لباس می‏شُست ـ

بر سقراط، بسیار خشمگین شد و زبان به دشنام و بدگویی او گشود.

ولی نفهمیدیم که چرا گزانتیب این کار رو کرد!

و در ادامه خواندیم که:

حکیم به سبب بردباری و حکمت، خاموش ماند؛

واقعا از بردباری حکیم بود!

شاید سقراط می دونست که حقشه و از شرمندگی سکوت کرد!

هرچی که بود، به نظر من سقراط همسرش رو خیلی دوست داشت.

خواندیم که:

زن جسارت ورزید و تَشت آب چرکین لباس را برداشت و پیش چشم شاگردان سقراط،

بر سر و روی او ریخت. حاضران گفتند:«تحمّل بی‏جا از حکیمی مانند تو پسندیده نیست».

سقراط گفت:«چنین است؛ اما نتیجه غُرّیدنِ رعد و جهیدن بَرق، برف و باران است.

سخنان تند و زننده، درگیری خشونت‏بار در پی خواهد داشت و

فرار عاقل از دست نادان، بهتر از غلبه و پیروزی بر وی است».

و سرانجام این که؛ هرچند کار گزانتیب را خوب ندانیم و سخنان سقراط را حکیمانه بدانیم؛ 

هنوز نمی دانیم که سقراط با گزانتیب چه کرد که چنین دید و شنید!

چه بسا ما هم جای گزانتیب بودیم، چنین می گفتیم و می کردیم! و چه بسا شدیدتر!


درود و بدرود.

2 با سپاس از حضورتان 88/06/29ساعت 14:7   سنجد و بانو  | 

باز هم بانو 


بدون شرح


Image and video hosting by TinyPic

2 با سپاس از حضورتان 88/05/30ساعت 15:33   سنجد و بانو  | 

آیا من بد اخلاقم؟

این بار بانو می نویسد:

مادر بزرگ من ۷ سال پیش از دنیا رفت. زن مقتدر و فهمیده ای بود.

دست به خیر داشت و اهل نصیحت. رک بود و حرفش رو هرگز در لفافه نمی زد.

جناب شهاب خان شازده با ایشون متأسفانه آشنا نشد. حیف البته.

اما من یادم مونده پند و اندرز مادر بزرگم و همیشه آویزه گوشم هست و

شهاب من از این بابت بسیار خوشحاله چشمک. این از این.

اما نکتهٔ دیگه در باب خوش اخلاقی من که مدتی شهاب خان رو شرمنده کردم حسابی‌.

یه حکایتی پدر بزرگم برام تعریف میکردن در باب زن بد اخلاق که

همیشه هم داد مادر بزرگ خوش اخلاقم رو در می آورد.

ناگفته نماند که همه متفق بر این عقیده اند که من نسخهٔ مدرن مادر بزرگ مرحومم هستم.

اینم اون حکایت:

(اون پرتقال فروش رو هم صدا بزنید یه تکه پا بیاد اینجا کارش دارم) ...

گِزانْتیب، زن سقراط، حکیم یونانی، بسیار بدخو و بدزبان بود.

روزی ـ در حالی که لباس می‏شُست ـ

بر سقراط، بسیار خشمگین شد و زبان به دشنام و بدگویی او گشود.

حکیم به سبب بردباری و حکمت، خاموش ماند؛اما زن، جسارت ورزید و

تَشت آب چرکین لباس را برداشت و پیش چشم شاگردان سقراط، بر سر و روی او ریخت.

حاضران گفتند:«تحمّل بی‏جا از حکیمی مانند تو پسندیده نیست».

سقراط گفت:«چنین است؛ اما نتیجه غُرّیدنِ رعد و جهیدن بَرق، برف و باران است.

سخنان تند و زننده، درگیری خشونت‏بار در پی خواهد داشت و

فرار عاقل از دست نادان، بهتر از غلبه و پیروزی بر وی است».

اینم ساحل امن آرامش من و شازده

جزیرهٔ لابدی

هاییتی

Image and video hosting by TinyPic

2 با سپاس از حضورتان 88/05/30ساعت 0:25   سنجد و بانو 

شرح دل

<<به نام خالق عشق>>

سلام

دیر زمانیست که نور شادی و امید در خانه ی بزرگ نتابیده و شور و اشتیاق و سر سبزی، در تاریکی،

رختِ سیاهِ غم بر تن کرده است.

اما در سرزمین سرسبزِ دل های عاشق، هرگز امید، برای همیشه، رخت سیاه بر تن نمی کند و

تاریکی نیز مانعی برای بازداشت دل ها از عشق ورزیدن نمی شود.

و عشاق این سرزمین، تاریکی را نیز مجالی مُغتنم برای عشق بازی خواهند یافت.

از این رو، برادرتان اینجاست تا به توصیه عزیزترینش(نینا)، مطلبی نو بنویسد؛

شاید بدین سان، آن ها که از اینجا می گذرند، صفحه ای زنده ببینند.

از صبح، با این هدف، تلاش بسیار کردم تا چنین کنم، ولی در دل، هیچ شعر و نوشته ی شادی نیافتم.

سرانجام از حضرت حافظ مدد جستم. او هم شرح حال دلم را چنین سُرود:

 

آن تُرکِ پَری چهره که دوش از بَرِ ما رفت

آیا چه خطا دید که از راهِ خطا رفت

تا رفت مرا از نظر آن نورِ جهان بین

کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت

بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش

آن دود که از سوزِ جگر بر سر ما رفت

دور از رخ او دم به دم از چشمه ی چشمم

سَیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

از پای فتادیم چو آمد غم هجران

در درد بماندیم چو از دست، دوا رفت

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت

عمری ست که عمرم همه در کار دعا رفت

احرام چه بندیم چو آن قبله نه اینجاست

در سعی چه کوشیم، چو از کعبه صفا رفت

دی گفت طبیب از سَر حسرت - چو مرا دید-

هَیهات که رنج ِ تو ز قانون شفا رفت

اَی دوست به پرسیدن حافظ قدمی نِه

زآن پیش که گویند که از دارِ فَنا رفت

 

تقدیم به نینای شهاب

با عشق

2 با سپاس از حضورتان 88/04/15ساعت 19:51   سنجد و بانو  | 

 
zoom