|
SENJED and BANOO
اجتماعی.روانشناسی و...استفاده از دانش و تجربیات برای درک و ارتقا کیفیت زندگی
|
|
|
دیدار |
|
|||
|
سلام امشب هنگامی که با دوچرخه چرخی میزدم تا در سکوت شب هم ورزشی کرده باشم و دقایقی نیز با خودم خلوت کنم ناگهان در انتهای خیابانی بن بست که به اتوبانی منتهی میشد پسری را دیدم بر روی یکی از میله های مسدود کننده خیابان به شکل عجیبی نشسته ! پسر لباسهای فرم سرمه ای رنگ و کثیفی بر تن داشت که بر پشتش آرم شهرداری تهران به سختی دیده میشد. پسر زانوهایش را در اغوش کشیده و روی میله استوانه ای باریکی نشسته بود. با کمی دقت در زیر نور چراغ چشمان سرخ شده و اشک حلقه زده در چشمانش را میشد دید. بی آنکه بفهمم خود را کنارش دیدم و سر صحبت را باز کردم ............ غم بارزترین مشخصه چهره اش بود و جوابهایی که به سوالاتم میداد کوتاهترینها بودند! و صدایی آرام که به سختی شنیده میشد مخصوصا اگر در همان لحظه اتومبیلی از بزرگراه میگذشت .... 18 سال سن داشت ولی خواندن و نوشتن نمیدانست ! (هرچند خودش با خجالت در جواب سوالم که پرسیدم تا کلاس چند درس خوندی گفت :خیلی کم! ) میگفت برای سازمان بازیافت زباله جمع میکند و برای هر کیلو 20 یا ۳۰ تومان پول میگیرد ! گفت اهل اطراف تهران است و اکنون با تعدادی از هم سن و سالهای همکارش در اتاقکی که شهرداری در اختیارشان قرار داده زندگی میکنند! و البته اینها را او یکجا نمیگفت بلکه من یکی یکی سوال میکردم ! با اینکه گاهی به اتوبان نگاه میکردم حواسم بود که زیر چشمی به دوچرخه نگاه میکند . بالاخره بعد از اینکه مدتی گذشت و حضورم را در خلوت خویش پذیرفت در مورد دوچرخه سوالاتی پرسید و بعد از میله پایین آمده زباله های جمع شده در کنار یکی از کاجهای کنار اتوبان را زیر و رو کرد . چند تکه کاغذ را انتخاب و بررسی کرده و در حالیکه دستش را به طرفم دراز کرده بود یکی از آن کاغذها را به من داد و پرسید : اینا توش پوله ؟ کاغذ را از دستش گرفته و گفتم : فکر نکنم ! این یه کارت اینترنته که بعد از استفاده تموم شده و احتمالا خالی باشه ! مدتی گذشت و من بودم و او .... تا اینکه یکی از ساکنین انتهای خیابان با اتومبیلش از راه رسید و پسر که انگار احساس خوبی را تجربه نمیکرد برخاست و شروع به کار کرد! (جمع آوری مواد بازیافت شدنی! ) از اینکه مزاحم خلوتش شده بودم عذرخواهی کردم و پس از خداحافظی با تمام افکاری که ذهنم را مشغول کرده بود به سمت خانه رکاب زدم ...................... و این نوشته ! گوشه ای از دیدارم با علی را مینویسم به یاد غم همه دختران و پسران مظلوم دنیا و میدانم شاید این را هرگز نخوانند و شاید نتوانند که بخوانند! همچون علی که هیچگاه فرصت آموختن نیافته .......... و همه این چند خط برای اینکه یادمان باشد ! ................................ ......................................................................................................... راستی اگر نیستم به یاد یکایکتان هستم و البته آرزومند تحقق آرزوهایتان . دوست دارم بدونید که دلم برای نوشته های تک تک شما تنگ شده . دوستدار شما داداشتون سنجد . |
|||||
|
|||||
|
|
مزن دم ز حکمت |
|
|||
|
سلام و عرض ادب خدمت همه شما بزرگواران و دوستان خوب و عزیزم چند روزیست که توفیق خواندن مطالب هیچ یک از دوستان را نیافته ام حتی نتوانستم در جواب حضور پر مهرتان با نظری کوتاه پاسخگو باشم. امیدوارم داداشتونو ببخشید بهترین آرزوها تقدیم شما باد مرا می دگر باره از دست برد به من باز بنمود می دستبرد هزار آفرین بر می سرخ باد که از روی ما رنگ زردی ببرد بنازم به دستی که انگور چید مریزاد پایی که بر هم فشرد برو زاهدا خورده بر ما مگیر که کار خدایی نه کاریست خرد مرا از ازل عشق شد سرنوشت قضای نوشته نشاید سترد مزن دم ز حکمت که در وقت مرگ ارسطو دهد جان چو بیچاره کرد مکش رنج بیهوده خرسند باش قناعت کن ار نیست اطلس چو برد چنان زندگانی کن اندر جهان که چون مرده باشی نگویند مرد شود مست وحدت ز جام الست هرآن کو چو حافظ می صاف خورد |
|||||
|
|||||